سلام تو این پست میخوام شعری که دیروز مونا فرستاده بودو بنویسم خیلی قشنگه من که خیلی خوشم امد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری ومی سازی سرد
در دلی , آتش جاویدی را
دیدمت,وای چه دیداری,وای
این چه دیدار دل آزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده ی من
عشق سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق ترا می گوید
می گشایم گره از بخت, چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده ی خاک
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
سینه ای, تا که بر آن سر بنهم
دامنی, تا که بر آن ریزم اشک
آه, ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 16:44  توسط حسن
|
مونا جان خوش امدی

امیدوارم از وب لاگی که برات درست کردم خوشت بیاد
به اندازه تموم دنیا دوست دارم مونا

این هم اولین عکسی که برای خواهر نازم فرستادم.امیدوارم با دیدن این عکس خیلی چیزها از گذشته رو به یاد بیاره
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 9:9  توسط حسن
|
+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1384ساعت 15:1  توسط حسن
|
این هم یه عکس از MODERNTALKING که مونا جونم خیلی این گروه رو دوست داره 

البته تمام اهنگهایMODERNTALKING قشنگه ولی مونا جونم اینا رو بیشتر از همه دوست داره
HOW you mend a brokrn heart
Avec_toi
Mrs.robata
SUPER STAR
I needyou now
Fly to the moon
Let's talk Aboet Love
Ready For The Victore
10SecondsTo Countdown
When The Ske Rained Fire
your'my heart, your my soul
+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1384ساعت 14:32  توسط حسن
|
این اولین شعری بود که برای مونای عزیزم فرستادم واون هم این شعرو خیلی دوست داره
یک شب از آنِ من یک شب از آنِ تو
خوشه چین ستاره های آسمانی
یک شب از آنِ من یک شب از آنِ تو
دست لبریز آرزو برای تو
یک شب از آنِ من یک شب از آنِ تو
آن شکفته رویای تو در خواب من
یک شب از آنِ من یک شب از آنِ تو
نشسته در انتظار با تو بودنم
یک شب از آنِ من یک شب از آنِ تو
با تو یک شب از آنِ تو
آن شب از آنِ من
بوسه ای بر قلب پاک تو

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 13:11  توسط حسن
|
داستان اشنایی من و مونا
9
ماه پیش دریکی از روزهای زمستون وقتی از مدرسه برگشتم نشستم پای کامپیوتر و وصل شودم اینترنت...........
دیدم یکی از دوستام ادرس یکی از سایتهای
moderntalking رو
داده که برم یه سر بهش بزنم. وقتی رفتم تو سایت بدون اینکه بفهمن
ی راست رفتم سراغ
geets book جایی بود که ترفتارهای سایت
انجا برای
moderntalking نامه می دادن اسم خیلی ها اون جا بود از کشورهای مختلف پسرو دختر.....
..... بازم بدون اینکه خودم بخام
رفتمو رو یکی از اسمها
click کردم اسم یه دختر خانومی بود از
همدان ...نمیدونم چرا ولی یه دفی بی سرم زد که بهش
email بدم
........
تو
email خودمو بهش معرفی کردم و یه عکس براش فرستام .بعد از
2_3
روز جوابمو داد. ازم به خاطر عکسی که براش فرستاده بودم تشکر کرد و ازم خواست که بیشتر در مورد خودم توضیح بدم.
روزها همین جوری پشت سر هم می گذشت من هر چند وقت یه بار یه
عکس یا اهنگ براش می فرستادم و اون فقط تشکر میکرد. یه روز قرار شد با هم
chat تا بیشتر با هم اشتا بشیم
.......
تا 2 ماه فقط با هم
chat میکردیم تا اینکه یه روز بهش شماره خونه
رو دادم تا با هم حرف بزنیم .و بلاخره اون روزرسید وقتی که داشتیم با هم
chat میکردیم گفت که خونه تنهاست و می تونیم با تلفن با هم
حرف بزنیم
.
وقتی با هم حرف میزدیم یه احساس خواسی بهش داشتم احساس می کردم
خیلی به هم نزدیکیم بهش گفتم من خواهر ندارم خواهر من میشی اونم گفت باشه
.
وای خدای من بهترین لهظه زندگیم بود
.از اون به بعد هر روز که که می گذشت علاقم بهش بیشتر میشود دوست داشتم هر روز صداشو بشنوم ولی خوب نمیشود
اون اوایل اشنایمون همش با هم دوا میکردیم ولی علاقموم< به هم بیشتر
میشود که کم تر نمیشود<.ما با هم دوا میکردیم به هم گیرهای ... میدادیم ولی هیچ وقت با هم قهر نکردیم
.
از هم دور بودیم ولی قلبمون
پیش هم بود. 3 ماه پیش امده بود تهران تا
همدیگرو برای اولین بار بعد از ماه ها ببینیم. ولی .....
....نشد.
قرار شد من برم همدان که اونم ..نشد
نمی دونم شاید قسمت این بود . خیلی دعا می کردیم
که همدیگرو ببینیم تا اینکه بالاخره روز دیدار فرا رسید.20 ابان 1384جمعه صبح ساعت
11/15
تو پارک طالقانی تهران من و مونا همدیگرو دیدیم .ا ولش خیلی جا خوردیم چون هیچ کدومون شبیه عکسهایی که از خودمون برای هم دیگه فرستاده بودیم.
......
نبودیم .قبل از اینکه هم دیگرو ببینیم فکر مبکردیم وقتی همدیگرو
دیدیم همه چی تموم میشه و ما برای همیشه از هم جدا میشیم .ولی این
تور نشد با دیدین هم دیگه تازه همه چیز شروع شد .اغاز یک دوستی
تازه
و یک قول>>>>>
ما به هم قول دادیم که همیشه پیش هم بمونیمو هیچ وقت از هم جدا نشیم.
واین بود داستان اشنایی من ومونا خواهر نازنین خودم

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 9:34  توسط حسن
|